سه‌شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۹

کوهنورد



داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.او پس از سالها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز کرد
ولي از آنجا که افتخار کار را فقط براي خود مي خواست
تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود


شب بلندي هاي کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سياه بود. و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همانطور که از کوه بالا می رفت, چند قدم مانده به قله کوه, پایش لیز خورد.
و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مفابل چشمانش می دید و احساس و حشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم, همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد
اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است . ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد . بدنش میان آسمان و زمین معلق ماند و فقط طناب او را نگه داشته بود.
دراین لحظه سکون چاره ای برایش نمانده بود جز آنکه فریاد بکشد

خدایا کمکم کن
 
ناگهان صدایی پر از طنین که از آسمان شنیده می شد جواب داد
 
  از من چه می خواهی؟

ای خدا نجاتم بده!


پاسخ آمد : واقعا باور داری من میتوانم تو را نجات دهم؟
 
البته که باور دارم .
 
اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن

یک لحظه سکوت !! و مرد طناب را با تمام نیرو چسبید ....


روز بعد گروه نجات اعلام کرد یک کوهنورد را در حالیکه یخ زده بود در ارتفاعات پیدا کردند . بدنش از یک طناب آویزان بود و دستانش طناب را محکم گرفته بود
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت !!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر