وقتي بترسيم كه چيزي را از دست بدهيم، اشيايي كه ما مالك آنها هستيم، مالك ما ميشوند!
دكتر راشل نائومي ريمن
هر اتفاق بدي كه در خانواده ما ميافتاد، پدرم سرش را تكان ميداد و ميگفت «اين هم از بخت خانواده ما.» و اين عبارت را در كمال راحتي و عادلانه براي هر موردي به كار ميبرد و فرقي برايش نميكرد كه اين اتفاق بد، به سادگي از دست دادن جاي پارك اتومبيل باشد و يا مورد مهمي نظير ورشكستگي و يا بيماري مزمن تنها دخترش .
دكتر راشل نائومي ريمن
هر اتفاق بدي كه در خانواده ما ميافتاد، پدرم سرش را تكان ميداد و ميگفت «اين هم از بخت خانواده ما.» و اين عبارت را در كمال راحتي و عادلانه براي هر موردي به كار ميبرد و فرقي برايش نميكرد كه اين اتفاق بد، به سادگي از دست دادن جاي پارك اتومبيل باشد و يا مورد مهمي نظير ورشكستگي و يا بيماري مزمن تنها دخترش .
بخت خانواده ما بيترديد بخت خوبي نبود. پدرم كه عقيده محكمي به مجبور بودن انسان در اين جهان داشت، زندگي را ناشي از تصادفات روزگار و در معرض خطر ميدانست و خود را دستخوش حوادث ميديد.
بخت خانواده ريمن غالباً در خواب بود. طي سالهاي بسيار، عقيده بر اين بود كه ما مردمان بدبختي هستي.
در سال 1971 پدرم جايزه بخت آزمايي ايالت نيويورك را برد. مبلغ جايزه، رقم سرسام آوري نبود، ولي بيش از آن بود كه پدرم در عمر خود چنين مبلغي را يك جا ديده باشد. از نظر او، پول بادآوردهاي بود. از نظر من هم بخت خوبي بود، نه به لحاظ پول، بلكه به خاطر آن چه كه بعد از آن اتفاق افتاد.
هنگام برنده شدن، پدرم در بيمارستان بستري بود و پس از جراحي غدهاي كه معلوم شد خوش خيم بوده است، دوران نقاهت را ميگذراند. او بليت را به سينهاش چسبانده بود و ميگفت به هيچ يك از افراد خانواده، دوستان و حتي مادرم اعتماد ندارد تا آن را برايش نقد كند. باور كرده بود كه ممكن است ديگران بليت را براي خودشان بردارند، و يا بگذارند كسي آن را بدزدد، و يا هنگام نقد كردن، كاركنان اداره بخت آزمايي سرشان را كلاه بگذارند و بليت را ثبت نكنند. مدتها بليت را نگه داشت. هنگامي كه آخرين مهلت ارائه بليت نزديك شد، من و مادرم را قسم داد كه اين راز را فاش نكنيم، چون اگر ديگران بفهمند كه پول بادآوردهاي به دستمان رسيده است، به فكر سوء استفاده خواهند افتاد. سرانجام خودش بليت را برد و نقد كرد، ولي هرگز آن را خرج نكرد، چون ميترسيد ديگران بفهمند كه او پول دارد.
كم كم نگراني خاصي بر زندگي ما سايه انداخت. پس از آن ثروت بادآوردهاي نصيب من شد كه جنبه معنوي داشت.
هنگام برنده شدن، پدرم در بيمارستان بستري بود و پس از جراحي غدهاي كه معلوم شد خوش خيم بوده است، دوران نقاهت را ميگذراند. او بليت را به سينهاش چسبانده بود و ميگفت به هيچ يك از افراد خانواده، دوستان و حتي مادرم اعتماد ندارد تا آن را برايش نقد كند. باور كرده بود كه ممكن است ديگران بليت را براي خودشان بردارند، و يا بگذارند كسي آن را بدزدد، و يا هنگام نقد كردن، كاركنان اداره بخت آزمايي سرشان را كلاه بگذارند و بليت را ثبت نكنند. مدتها بليت را نگه داشت. هنگامي كه آخرين مهلت ارائه بليت نزديك شد، من و مادرم را قسم داد كه اين راز را فاش نكنيم، چون اگر ديگران بفهمند كه پول بادآوردهاي به دستمان رسيده است، به فكر سوء استفاده خواهند افتاد. سرانجام خودش بليت را برد و نقد كرد، ولي هرگز آن را خرج نكرد، چون ميترسيد ديگران بفهمند كه او پول دارد.
كم كم نگراني خاصي بر زندگي ما سايه انداخت. پس از آن ثروت بادآوردهاي نصيب من شد كه جنبه معنوي داشت.
من ديدم كه بخت بد خانواده ما ساخته و پرداخته خود ماست. براي اين كه پدرم در اين جهان خوشبخت شود، هيچ راهي وجود نداشت. او حتي ميتوانست بردن پنجاه هزار دلار جايزه را به يك بدبختي، موجبي براي اندوه و غصه، نگراني و فشار عصبي تبديل كند. پيش از آن واقعه، من باور كرده بودم كه ما واقعاً بدبخت هستيم، بعد از آن گويي پرده تاريكي كه بر زندگي ما افتاده بود، برداشته شد. بعد از واقعه بليت بختآزمايي، گويي به ثروت بادآوردهاي دست يافتيم.
اما از زندگي پدرم ثروتهاي بادآوردهي ديگري هم نصيب من شد و آن درسهايي بود درباره از دست دادن و به دست آوردن.
در حقيقت، هيچ انسان زندهاي وجود ندارد كه چيزي را از دست نداده باشد. در واقع، از لحظه تولد، فقدان چيزها را ياد ميگيريم. غالباً طرز تلقي خانواده را از موضوع فقدان، ميپذيريم، همچنان كه من پذيرفتم.
اين درسهايي كه درباره فقدان و معني آن ياد ميگيريم، جزو مهمترين درسهاي زندگي ما هستند. اين حكمتها را كسي با كسي در ميان نميگذارد، زيرا وقتي چيزي را از دست ميدهيم، غالباً احساس شرمندگي ميكنيم.
پدرم در خانوادهاي مهاجر به دنيا آمده بود و از خردسالي كار كرده بود. در بيشتر ايام عمر خود، داراي دو شغل بود.
پدرم در خانوادهاي مهاجر به دنيا آمده بود و از خردسالي كار كرده بود. در بيشتر ايام عمر خود، داراي دو شغل بود.
شبها، غالباً در حالي كه پاهايش را در لگن آب گرم گذاشته بود، خوابش ميبرد، و خستهتر از آن بود كه چيزي بگويد.
غالباً در استخدام ديگران بود و طبق ميل ديگران و در جهت هدفهاي ديگران كار ميكرد.
يكي از اولين چيزهايي كه يادم است پدرم به من گفت اين بود كه چه قدر مهم است انسان آقاي خودش باشد و اختيار زندگي خودش را داشته باشد.
من در طبقه ششم آپارتماني واقع در منهاتان بزرگ شدم. در تمام دوران كودكي، يك بازي بود كه به كمك پدرم انجام ميدادم.
من در طبقه ششم آپارتماني واقع در منهاتان بزرگ شدم. در تمام دوران كودكي، يك بازي بود كه به كمك پدرم انجام ميدادم.
او درباره خانهاش صحبت ميكرد. خانهاي كه بنا بود زماني مالك آن شود. در آشپزخانه آن يك ماشين ظرفشويي بود. يك باغچه هم داشت. بحث ما بر سر اين بود كه آيا اتاق نشيمن به رنگ سبز روشن باشد يا به رنگ كرم. من طرفدار رنگ كرم بودم و او فكر ميكرد كه اين رنگ، خيلي سطح بالاست.
وقتي سرانجام پدر و مادرم جاي كوچكي را در لانگ آيلند خريدند و پدرم بازنشسته شد من بيست سال داشتم. تا مدتي به نظر ميآمد كه روياي او به حقيقت پيوسته است. يك روز شنبه، چند ماه پس از آن كه صاحب خانه شده بودند، دم منزلشان توقف كردم و ديدم كه پدرم توي صندلي از فرط خستگي خوابش برده است. منظرهاي كه از زمان كودكي با آن آشنايي داشتم، ولي فكر ميكردم كه ديگر وضعشان خوب شده است. مادرم گفت كه پدرم به تازگي كار كوچكي پيدا كرده است و شايد بتوانند دستي به سر و روي خانه بكشند. هر چيزي استهلاك دارد.
بار بعدي كه به ديدارشان رفتم، باز هم توي صندلي خوابيده بود. پرسيدم «از وضعتان راضي هستيد؟» مادرم گفت «خوب، پدرت ميترسد كسي وارد منزل شود و هر چه را كه در اين مدت به زحمت فراهم كردهايم، ببرد. او هنوز ناچار است كار كند تا شايد بتوانيم خانه را به دستگاه دزدگير مجهز كنيم.» دلم فرو ريخت. پرسيدم كه چه قدر خرجش ميشود. از جواب طفره رفت و گفت طولي نميكشد كه آن را نصب خواهند كرد. چند ماه بعد كه به ديدارشان رفتم، پدرم را خسته و كسل ديدم.
وقتي سرانجام پدر و مادرم جاي كوچكي را در لانگ آيلند خريدند و پدرم بازنشسته شد من بيست سال داشتم. تا مدتي به نظر ميآمد كه روياي او به حقيقت پيوسته است. يك روز شنبه، چند ماه پس از آن كه صاحب خانه شده بودند، دم منزلشان توقف كردم و ديدم كه پدرم توي صندلي از فرط خستگي خوابش برده است. منظرهاي كه از زمان كودكي با آن آشنايي داشتم، ولي فكر ميكردم كه ديگر وضعشان خوب شده است. مادرم گفت كه پدرم به تازگي كار كوچكي پيدا كرده است و شايد بتوانند دستي به سر و روي خانه بكشند. هر چيزي استهلاك دارد.
بار بعدي كه به ديدارشان رفتم، باز هم توي صندلي خوابيده بود. پرسيدم «از وضعتان راضي هستيد؟» مادرم گفت «خوب، پدرت ميترسد كسي وارد منزل شود و هر چه را كه در اين مدت به زحمت فراهم كردهايم، ببرد. او هنوز ناچار است كار كند تا شايد بتوانيم خانه را به دستگاه دزدگير مجهز كنيم.» دلم فرو ريخت. پرسيدم كه چه قدر خرجش ميشود. از جواب طفره رفت و گفت طولي نميكشد كه آن را نصب خواهند كرد. چند ماه بعد كه به ديدارشان رفتم، پدرم را خسته و كسل ديدم.
پرسيدم كه چه موقع براي استفاده از تعطيلات
به سفر ميروند. مادرم گفت «امسال كه نميشود. نميتوانيم خانه را خالي بگذاريم.» پيشنهاد كردم كسي را براي مراقبت از خانه بياورند. پدرم با ترس گفت «نه، نه، ميداني كه مردم چه جوري هستند. حتي دوستان با دلسوزي از اموال آدم نگهداري نميكنند.» و بعد از آن ديگر به مسافرت نرفتند.
سرانجام، طوري شد كه پدر و مادرم به ندرت با هم بيرون ميرفتند، حتي براي رفتن به سينما. هميشه احتمال آتش سوزي يا فاجعه مبهم و نامعلوم ديگري وجود داشت. و پدرم تا زنده بود، مشاغل عجيب و غريبي را به عهده گرفت. عاقبت خانه چنان بر سرنوشت آنان حاكم شد كه هيچ يك از كارفرمايان سابقش چنان نبودند.
وقتي بترسيم كه چيزي را از دست بدهيم، اشيايي كه ما مالك آنها هستيم، مالك ما ميشوند!
به سفر ميروند. مادرم گفت «امسال كه نميشود. نميتوانيم خانه را خالي بگذاريم.» پيشنهاد كردم كسي را براي مراقبت از خانه بياورند. پدرم با ترس گفت «نه، نه، ميداني كه مردم چه جوري هستند. حتي دوستان با دلسوزي از اموال آدم نگهداري نميكنند.» و بعد از آن ديگر به مسافرت نرفتند.
سرانجام، طوري شد كه پدر و مادرم به ندرت با هم بيرون ميرفتند، حتي براي رفتن به سينما. هميشه احتمال آتش سوزي يا فاجعه مبهم و نامعلوم ديگري وجود داشت. و پدرم تا زنده بود، مشاغل عجيب و غريبي را به عهده گرفت. عاقبت خانه چنان بر سرنوشت آنان حاكم شد كه هيچ يك از كارفرمايان سابقش چنان نبودند.
وقتي بترسيم كه چيزي را از دست بدهيم، اشيايي كه ما مالك آنها هستيم، مالك ما ميشوند!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر