سه‌شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۹

شکسپیر


مراقب باش چيزهایی را که دوست داري بدست آوري . . .

وگر نه سر انجام ناچار خواهي بود . . .

چيزهايی را که بدست آورده اي دوست داشته باشي . . .

شکسپیر

سرگذشت


می گن : ادم یه بار بدنیا می یاد

یه بار عاشق می شه

یه بارهم از دنیا می ره

ولی اینو هم بدون که


وقتی که عاشق بشی روزی هزار بار میمیری و زنده می شی


اجازه هست...


اجازه هســت خيال كنم تاآخرش مال منـی . . .

خيال كنم دل مـنو با رفـتـنـت نمـي شكنـی . . .

اجازه هسـت خيال كنم بازم مياي می بينمت . . .
 
بااون چشماي مهربون دوباره چشمك ميزنـی . . .



تقدیم به عشقم

یه خانواده خوشبخت


عشق


عشق با هم بودن زیر باران نیست ...

عشق آن است که يکي چتر شود و ديگري هرگز نفهمد که چرا خيس نشد . . .

 

رویا



می دونی چرا وقتی ميخوای بری تو رويا ها چشمهات رو می بندی وقــتی می خوای گريه کـنی چشــمهات رو می بندی

وقتي می خوای کسی رو ببوســی چشمهات رو می بندی


چون


قشنگ ترين چيزهای اين دنيا دیدنی نيست . . 


از شکست نترس


وقتي بترسيم كه چيزي را از دست بدهيم، اشيايي كه ما مالك آن‌ها هستيم، مالك ما مي‌شوند!
 
دكتر راشل نائومي ريمن



هر اتفاق بدي كه در خانواده ما مي‌افتاد، پدرم سرش را تكان مي‌داد و مي‌گفت «اين هم از بخت خانواده ما.» و اين عبارت را در كمال راحتي و عادلانه براي هر موردي به كار مي‌برد و فرقي برايش نمي‌كرد كه اين اتفاق بد، به سادگي از دست دادن جاي پارك اتومبيل باشد و يا مورد مهمي نظير ورشكستگي و يا بيماري مزمن تنها دخترش . 
بخت خانواده ما بي‌ترديد بخت خوبي نبود. پدرم كه عقيده محكمي به مجبور بودن انسان در اين جهان داشت، زندگي را ناشي از تصادفات روزگار و در معرض خطر مي‌دانست و خود را دستخوش حوادث مي‌ديد. 
بخت خانواده ريمن غالباً در خواب بود. طي سال‌هاي بسيار، عقيده بر اين بود كه ما مردمان بدبختي هستي.
 
در سال 1971 پدرم جايزه بخت آزمايي ايالت نيويورك را برد. مبلغ جايزه، رقم سرسام آوري نبود، ولي بيش از آن بود كه پدرم در عمر خود چنين مبلغي را يك جا ديده باشد. از نظر او، پول بادآورده‌‌اي بود. از نظر من هم بخت خوبي بود، نه به لحاظ پول، بلكه به خاطر آن چه كه بعد از آن اتفاق افتاد.
هنگام برنده شدن، پدرم در بيمارستان بستري بود و پس از جراحي غده‌‌اي كه معلوم شد خوش خيم بوده است، دوران نقاهت را مي‌‌گذراند. او بليت را به سينه‌اش چسبانده بود و مي‌گفت به هيچ يك از افراد خانواده‌، دوستان و حتي مادرم اعتماد ندارد تا آن را برايش نقد كند. باور كرده بود كه ممكن است ديگران بليت را براي خودشان بردارند، و يا بگذارند كسي آن را بدزدد، و يا هنگام نقد كردن، كاركنان اداره بخت آزمايي سرشان را كلاه بگذارند و بليت را ثبت نكنند. مدت‌ها بليت را نگه داشت. هنگامي كه آخرين مهلت ارائه بليت نزديك شد، من و مادرم را قسم داد كه اين راز را فاش نكنيم، چون اگر ديگران بفهمند كه پول بادآورده‌‌اي به دستمان رسيده است، به فكر سوء استفاده خواهند افتاد. سرانجام خودش بليت را برد و نقد كرد، ولي هرگز آن را خرج نكرد، چون مي‌ترسيد ديگران بفهمند كه او پول دارد.
كم كم نگراني خاصي بر زندگي ما سايه انداخت. پس از آن ثروت بادآورده‌‌اي نصيب من شد كه جنبه معنوي داشت.  
من ديدم كه بخت بد خانواده ما ساخته و پرداخته خود ماست. براي اين كه پدرم در اين جهان خوشبخت شود، هيچ راهي وجود نداشت. او حتي مي‌توانست بردن پنجاه هزار دلار جايزه را به يك بدبختي، موجبي براي اندوه و غصه، نگراني و فشار عصبي تبديل كند. پيش از آن واقعه، من باور كرده بودم كه ما واقعاً بدبخت هستيم، بعد از آن گويي پرده تاريكي كه بر زندگي ما افتاده بود، برداشته شد. بعد از واقعه بليت بخت‌آزمايي، گويي به ثروت بادآورده‌اي دست يافتيم.
 
اما از زندگي پدرم ثروت‌هاي بادآورده‌ي ديگري هم نصيب من شد و آن درس‌هايي بود درباره از دست دادن و به دست آوردن. 
در حقيقت، هيچ انسان زنده‌‌اي وجود ندارد كه چيزي را از دست نداده باشد. در واقع، از لحظه تولد، فقدان چيزها را ياد مي‌گيريم. غالباً طرز تلقي خانواده را از موضوع فقدان، مي‌پذيريم، همچنان كه من پذيرفتم. 
اين درس‌هايي كه درباره فقدان و معني آن ياد مي‌گيريم، جزو مهم‌ترين درس‌هاي زندگي ما هستند. اين حكمت‌ها را كسي با كسي در ميان نمي‌گذارد، زيرا وقتي چيزي را از دست مي‌دهيم، غالباً احساس شرمندگي مي‌كنيم.
پدرم در خانواده‌‌اي مهاجر به دنيا آمده بود و از خردسالي كار كرده بود. در بيشتر ايام عمر خود، داراي دو شغل بود.  
شب‌ها، غالباً در حالي كه پاهايش را در لگن آب گرم گذاشته بود، خوابش مي‌برد، و خسته‌تر از آن بود كه چيزي بگويد. 
غالباً در استخدام ديگران بود و طبق ميل ديگران و در جهت هدف‌هاي ديگران كار مي‌كرد. 
يكي از اولين چيزهايي كه يادم است پدرم به من گفت اين بود كه چه قدر مهم است انسان آقاي خودش باشد و اختيار زندگي خودش را داشته باشد.
من در طبقه ششم آپارتماني واقع در منهاتان بزرگ شدم. در تمام دوران كودكي، يك بازي بود كه به كمك پدرم انجام مي‌دادم. 
او درباره خانه‌اش صحبت مي‌كرد. خانه‌‌اي كه بنا بود زماني مالك آن شود. در آشپزخانه آن يك ماشين ظرف‌شويي بود. يك باغچه هم داشت. بحث ما بر سر اين بود كه آيا اتاق نشيمن به رنگ سبز روشن باشد يا به رنگ كرم. من طرفدار رنگ كرم بودم و او فكر مي‌كرد كه اين رنگ، خيلي سطح بالاست.
وقتي سرانجام پدر و مادرم جاي كوچكي را در لانگ آيلند خريدند و پدرم بازنشسته شد من بيست سال داشتم. تا مدتي به نظر مي‌آمد كه روياي او به حقيقت پيوسته است. يك روز شنبه، چند ماه پس از آن كه صاحب خانه شده بودند، دم منزلشان توقف كردم و ديدم كه پدرم توي صندلي از فرط خستگي خوابش برده است. منظره‌‌اي كه از زمان كودكي با آن آشنايي داشتم، ولي فكر مي‌كردم كه ديگر وضعشان خوب شده است. مادرم گفت كه پدرم به تازگي كار كوچكي پيدا كرده است و شايد بتوانند دستي به سر و روي خانه بكشند. هر چيزي استهلاك دارد.
بار بعدي كه به ديدارشان رفتم، باز هم توي صندلي خوابيده بود. پرسيدم «از وضعتان راضي هستيد؟» مادرم گفت «خوب، پدرت مي‌ترسد كسي وارد منزل شود و هر چه را كه در اين مدت به زحمت فراهم كرده‌ايم، ببرد. او هنوز ناچار است كار كند تا شايد بتوانيم خانه را به دستگاه دزدگير مجهز كنيم.» دلم فرو ريخت. پرسيدم كه چه قدر خرجش مي‌شود. از جواب طفره رفت و گفت طولي نمي‌كشد كه آن را نصب خواهند كرد. چند ماه بعد كه به ديدارشان رفتم، پدرم را خسته و كسل ديدم. 
پرسيدم كه چه موقع براي استفاده از تعطيلات
به سفر مي‌روند. مادرم گفت «امسال كه نمي‌شود. نمي‌توانيم خانه را خالي بگذاريم.» پيشنهاد كردم كسي را براي مراقبت از خانه بياورند. پدرم با ترس گفت «نه، نه، مي‌داني كه مردم چه جوري هستند. حتي دوستان با دلسوزي از اموال آدم نگهداري نمي‌‌كنند.» و بعد از آن ديگر به مسافرت نرفتند.
سرانجام، طوري شد كه پدر و مادرم به ندرت با هم بيرون مي‌رفتند، حتي براي رفتن به سينما. هميشه احتمال آتش سوزي يا فاجعه مبهم و نامعلوم ديگري وجود داشت. و پدرم تا زنده بود، مشاغل عجيب و غريبي را به عهده گرفت. عاقبت خانه چنان بر سرنوشت آنان حاكم شد كه هيچ يك از كارفرمايان سابقش چنان نبودند.


وقتي بترسيم كه چيزي را از دست بدهيم، اشيايي كه ما مالك آن‌ها هستيم، مالك ما مي‌شوند!


تو


همیشه حجم غم های مرا تنها تو می فهمی

غم امروز و فردای مرا تنها تو می فهمی

من آن دریای خاموشم ، تلاطم های قلبم کو

بیا موجم ، که غوغای مرا تنها تو می فهمی
 

زندگی را دور بزن



زندگی را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترین قله ها رسیدی

لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند !

کوهنورد



داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.او پس از سالها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز کرد
ولي از آنجا که افتخار کار را فقط براي خود مي خواست
تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود


شب بلندي هاي کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سياه بود. و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همانطور که از کوه بالا می رفت, چند قدم مانده به قله کوه, پایش لیز خورد.
و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مفابل چشمانش می دید و احساس و حشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم, همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد
اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است . ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد . بدنش میان آسمان و زمین معلق ماند و فقط طناب او را نگه داشته بود.
دراین لحظه سکون چاره ای برایش نمانده بود جز آنکه فریاد بکشد

خدایا کمکم کن
 
ناگهان صدایی پر از طنین که از آسمان شنیده می شد جواب داد
 
  از من چه می خواهی؟

ای خدا نجاتم بده!


پاسخ آمد : واقعا باور داری من میتوانم تو را نجات دهم؟
 
البته که باور دارم .
 
اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن

یک لحظه سکوت !! و مرد طناب را با تمام نیرو چسبید ....


روز بعد گروه نجات اعلام کرد یک کوهنورد را در حالیکه یخ زده بود در ارتفاعات پیدا کردند . بدنش از یک طناب آویزان بود و دستانش طناب را محکم گرفته بود
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت !!

نمان، برو






منتظربمان، اما معطل نشو

تامـل کن، اما توقف نکن

قاطع باش، اما لـجباز نباش

صریح باش، اما گسـتاخ نباش

بگو آری، اما نگو حتـما

بگو نه، اما نگو هـرگـز
 

جهان سوم


روزي در آخر ساعت درس، يك دانشجوي نورولوژی دوره دکترا ، سوالي مطرح كرد:
استاد ، شما كه از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست ؟؟
فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.
به آن دانشجو گفتم:

جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود
و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

پروفسور محمود حسابی

خدا رو می خوام


خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
 
خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم نه واسه زیبا و زشت
 
خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا که برم
خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم
خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام
 
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چونکه عاشق بودنو یادم داده

خدا رو دوست دارم چونکه عاشقا رو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چونکه عاشقو تنها نمیذاره

خدا رو دوست دارم چونکه حواسـش با منه
 خدا رو دوست دارم چونکه همیشه لبخند می زنه
 
خدا رو دوست دارم چونکه منو تو با همیم
خدا رو دوست دارم چونکه می دونه ما عاشق همیم
. . .

تقدیم به عشقم


به دستش بیاور


فراموشـش کن چیزی را که نمی توانی بد سـتـش بیاری

بد ســتــش بیاور چیزی را که نمی توانی فراموشش کنی...

ماهی




ماهي به آب گفت : تو نميتوني اشكاي منو ببيني , چون من توي آبم...

آب جواب داد اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني

یخ فروش


زندگی ما حکایت آن یخ فروشی است که در گرمای تابستان یخ می فروخت

 
چند ساعتی گذشت رهگذری دید یخهای او تمام شده است .
 
پرسید: خریدند و تمام شد؟
 
یخ فروش درد مندانه گفت : نخریدند و تمام شد ....


آرزوهات رو یادداشت کن


آرزوهايت رايادداشت كن
 
خداوند آنها را فراموش نميكند اما تو از خاطرت ميرود كه
 
آنچه امروز داري خواسته ديروزت بوده است...

بدرقه


میدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟
  
                جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم .
 
 تو تنها نيستي .
      
    توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،
             
 قلب ميزارم که جا بدي،
 
اشک ميدم که همراهيت کنه،
و
مرگ که بدوني برميگردي پيشم

اوج


در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد .

دل



براي هزارمين بار پرسيد:
 
تا حالا شده من دل تو را بشكنم؟
 
من هم براي هزارمين بار به دروغ گفتم :
 
نه . . . هيچوقت... تا مبادا دلش بشكند

تماشاگه حیات


زندگي با همه وسعت خويش مسلک ساکت غم خوردن نيست
 
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست
 
اضطراب وهوس وديدن و ناديدن نيست
 
زندگي خوردن وخوابيدن نيست
 
زندگي جنبش وجاري شدن است
 
زندگي کوشش و راهي شدن است
 
از تماشاگه آغاز حيات تا به جايي که خدا مي داند

دوشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۹

کشتی شکسته


تنها باز مانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد .
اگرچه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند , کسی نمی آمد .
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را ازعوامل زیان بار محاقظت کند و تنها دارایی های اندکش را در آن نگه دارد .
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود ، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان می رود .
متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده بود و همه چیز از دست رفته بود . از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد ؛ فریاد زد : " خدایا تو چطور راضی شدی با من چنین کنی ؟؟ " .
صبح روز بعد با بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید . کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .
مرد خسته از نجات دهندگان پرسید : .
"
شما از کجا فهمیدید من در اینجا افتاده ام ؟
آنها جواب دادند :
ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .

وقتی اوضاع خراب می شود ، ناامید شدن آسان ترین کار است , ولی مهم اینست که خودمان را نبازیم ، زیرا حتی در میان درد و رنج ، دست خدا در کار زندگی ماست ،

پس به یاد داشته باشیم :
دفعه دیگر اگر کلبه مان سوخت و خاکستر شد ممکن است دود های بر خاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند .

اين متن قشنگ ' متن كتاب آتش اميد به نوشته ي خانم پريسا بهرامي از انتشارات جيحون است.



دیگ سوپ مادر



اين دنيا بهترين و قشنگترين موارد ، قابل ديدن يا لمس كردن نيستند ، بلكه با قلب حس مي شوند !   هلن كلر

در زندگي ما انسانها ، گنج هاي ارزشمندي وجود دارند كه فكر مي كنيم آنها هميشه در زندگي ما وجود خواهند داشت . اما زماني به ارزش واقعي آنها پي مي بريم كه وجود آنها به گونه اي متفاوت به ما نشان داده مي شوند يا ديگر نباشند ،

 درست مثل ديگ سوپ مادر !

هنوز پس از گذشت اين همه سال آن را در جلوي چشمانم مي بينم . اگر چه لبه هاي آن پريده شده بود ، اما لعابي به رنگ آبي و سفيد روي آن را پوشانده بود .هميشه ظهر ها وقتي ازدر وارد مي شدم ، بخار داغ از روي آن بلند مي شد و محتوياتش مثل يك آتشفشان فعال در حال جوش و خروش بود . رايحه ي دل انگيز غذا فقط اشتها بر انگيز نبود ، بلكه حس اطمينان و امنيت را در دل همه ي اعضاي خانواده ايجاد مي كرد . حتي اگر مادر كنار آن نايستاده بود و با قاشق بزرگ چوبي اش آن را هم نمي زد ، باز هم حس اطمينان و حس خوب در خانه بودن ، تمام وجودم را در بر مي گرفت .

سوپ جادويي مادر دستور خاصي نداشت و هميشه روال آماده شدن را خود به خود طي مي كرد . دستور تهيه اش به زماني بر
مي گشت كه دختر جواني بود و در كوه هاي پايمونت در شمال ايتاليا زندگي مي كرد . فوت و فن تهيه ي آن را از مادر بزرگش
ياد گرفت . همان طور كه مادربزرگش هم آن را از اجداد خود آموخته بود .
براي خانواده ي بزرگ ما سوپ مادر تضمين كننده ي اين بود كه گرسنه نخواهيم ماند . در حقيقت سمبلي از امنيت نهفته در خانه ي ما بود . مواد مورد نياز آن هم از هر ماده ي غذايي كه در آشپز خانه موجود بود به دست مي آمد . به همين دليل مي توانستيم وضعيت اقتصادي خانواده را از محتويات آن تشخيص بدهيم . سوپي كه پر از محتويات مختلف مانند گوجه فرنگي ، نخود فرنگي ، هويج ، پياز ، ذرت و گوشت بود ، نشان مي داد كه اوضاع خانواده ي بوسكاليا خوبه . اما يك سوپ آبكي نشان مي داد اوضاع خانواده جالب نيست .
 در خانه ي ما هيچ وقت غذا بيرون ريخته نمي شد چراكه بيرون ريختن غذا نوعي گناه و اهانت به خدا تلقي مي شد . هر ماده ي قابل خوردن در سوپ مادر به كار مي رفت . نكته ي جالب اين بود كه طرز تهيه ي آن براي مادر خيلي مهم و پر اهميت بود. او هر تكه سيب زميني يا گوشت مرغ را با شكر گزاري و سپاس فراوان به خدا در ديگ سوپ مي گذاشت . هنگامي كه همه هنوز در خواب بودند ، بيدار مي شد و براي آسايش و راحتي ما شروع به كار مي كرد . غذا مي پخت و به امور خانه رسيدگي مي كرد و از همه مهمتر تمام تلاش خود را براي رشد و تربيت صحيح ما به كار مي گرفت .

 اما از وقتي با سول دوست شدم ديگ سوپ مادر مايه ي خجالت و شرم من محسوب مي شد و من ارزش آن را نمي دانستم . 
سول دوست جديدم در مدرسه بود . پسري لاغر و ضعيف با موهاي مشكي . او دوست منحصر به فردي براي من به شمار مي رفت . خانه ي آنها در بهترين نقطه ي شهر و پدرش هم پزشك بود و بالطبع وضع مالي بسيار خوبي داشتند . خيلي بهتر از ما ! او اغلب مرا براي شام به خانه ي شان دعوت مي كرد .
 آنها يك آشپز داشتند كه لباس سفيد تميزي مي پوشيد و غذا را سرو مي كرد . آشپزخانه ي تميز و مرتبي داشتند كه ظروف و وسايل آن همه از جنس فلزات اعلا و براق بود . غذا خوب بود اما انگار مزه نداشت يا به عبارتي آن مزه اي كه از محبت مادر در آن ديگ ارزان قيمت بر روي آتش تنور ايجاد مي شد را نداشت . حال و هواي خانه هم با مزه ي غذا خيلي هماهنگ بود . همه چيز خيلي رسمي بود . پدر و مادر سول انسانهاي خوب و مودبي بودند اما صحبت دور ميز دوستانه نبود . بلكه خشك ، مصنوعي و بدون هيجان بود . حتي مثل ما همديگر را بغل نمي كردند ! بيشترين ميزان نزديك شدن سول به پدرش در حد يك دست دادن ساده بود . اما در خانواده ي من در آغوش گرفتن ، عملي هميشگي و عادي بود . اگر مثلا روزي مادرم را نمي بوسيدم ، از من مي پرسيد : لئو موضوع چيه ؟ مريض شده اي؟ اما آن محبت و گرما در آن زمان ، براي من هيچ قدر و قيمتي نداشت و باعث خجالت من بود .

مي دانستم كه سول هم دوست دارد يك شب براي شام خانه ي ما بيايد . اما اصلا دوست نداشتم به خاطر نوع رفتار پدر و مادرم ، او به خانه ي ما بيايد . خانواده ي من با خانواده ي او خيلي متفاوت بودند . هيچ كدام از بچه ها در خانه ي شان ديگ سوپ پزي روي تنور نداشتند و يا مادري كه به محض ورود به خانه ببيني كه با يك قاشق بالاي سر آن ايستاده است . سعي كردم مادر را متقاعد كنم ديگ را بر دارد ، چون هيچ كس در آمريكا چنين ظرفي نداشت و مردم آن را نمي پسنديدند. اما مادر در جواب با غرور مي گفت : خوب من كه آمريكايي نيستم . من روسينا اهل ايتاليا هستم و فقط آدمهاي ديوانه ، سوپ ايتاليايي منو دوست ندارند .
بالاخره سول با ايما و اشاره به من فهماند كه دوست دارد يك شب براي شام به خانه ي ما بيايد . مجبور بودم كه موافقت كنم . 
مي دانستم هيچ چيزي بيشتر از ميهمان مادر را خوشحال نمي كند . اما من آشفته و عصبي بودم . فكر مي كردم آمدن و غذا خوردن با خانواده ي من ، او را از دوستي با من منصرف مي كند .
به مادر گفتم : چطوره ما هم همبرگر يا مرغ سوخاري درست كنيم مانند خود آمريكايي ها ، اما از نگاه او فهميدم بهتر است از اين پيشنهادها ندهم . روزي كه سول آمد ، اصلا حال خوبي نداشتم . مادر و بقيه ي اعضاي خانواده به او با رفتاري محبت آميز خوشامد گفتند . بالاخره زمان خوردن شام شد و همه دور ميز كنده كاري شده كه پدر آن را خيلي دوست داشت و خودش درست كرده بود ، نشستيم ! وقتي پدر دعاي شكر گزاري را تمام كرد ، بلافاصله كاسه هاي سوپ مخصوص مادر از راه رسيد .
 مادر پرسيد : خوب سول ميداني اين چيه ؟ سول جواب داد : مگه سوپ نيست ؟ مادر با محبت گفت : نه سوپ نيست ، اين سوپ مخصوص ايتاليايي منه . شروع به توضيح كرد كه خيلي مقوي است ، سردرد را خوب مي كند ، روي سرماخوردگي اثر فوق العاده اي دارد و سينه درد و بيماري هاي عفوني گلو را خوب مي كند . بعد دست زد به ماهيچه هاي دست و شانه ي سول و گفت : اگر از اين سوپ بخوري ، صد در صد قوي خواهي شد ، مانند فوتباليست هاي بزرگ ايتاليايي .

 با خودم فكر مي كردم اين آخرين باري است كه سول را مي بينم . او مطمئنا ديگر به خانه ي ما با چنين افرادي كه لهجه ي متفاوت و غذاهاي عجيب و غريب دارند ، نخواهد آمد . اما بر خلاف تعجبم ، سول وقتي غذايش را تمام كرد ، مودبانه در خواست يك كاسه  ديگر كرد . با اشتياق خاصي غذاي خود را خورد و در آخر هم گفت : خيلي از غذا خوشش آمده است . وقتي داشتيم خداحافظي
مي كرديم ، سول به آرامي به من گفت : خوش به حالت ، خانواده ي خيلي خوبي داري ، كاش مادرم مي توانست مثل مادرت اين قدر عالي آشپزي كند ، پسر تو خيلي خوشبختي ! ! ! خوشبخت ؟!؟!؟!

تعجب كردم . انگار چند دقيقه پيش بود كه سول در حالي كه مي خنديد و دست تكان مي داد ، از من دور شد . امروز مي فهمم كه چقدر آن روزها خوشحال بودم . مي دانم آن گرما و انرژي كه سول در خانه ي ما حس كرد از سوپ جادويي مادر نبود بلكه آن از گرماي محبت مادر بود . چند روز بعد بالاخره روزي رسيد كه من آن منبع با ارزش را از دست دادم . روزي كه مادر را به خاك سپرديم ، يكي از اعضاي خانواده ديگ مادر را از روي تنور برداشت و همه فهميديم آن دوران طلايي و پر محبت ديگر به پايان رسيده است . دوستي من و سول ساليان سال ادامه يافت و بر خلاف تصورم ، ما هرگز از هم دور نشديم . چند وقت پيش او مرا براي شام به خانه اش دعوت كرد . او مثل پدرم همه ي بچه هايش را بغل كرد و آنها هم مرا در آغوش گرفتند . سپس همسرش ، كاسه هاي سوپ را كه بخار داغ از روي آنها بلند مي شد ، آورد . سوپ جوجه با سبزيجات . سول پرسيد : آهاي لئو ! مي داني چيه ؟ با خنده گفتم : خوب سوپ ديگه . او خنديد و مثل مادر گفت : اين سوپ جوجه است ، خيلي مقوي است ، سردرد را خوب مي كتد ، روي سرما خوردگي اثر فوق العاده اي دارد و سينه درد و بيماري هاي عفوني گلو را خوب مي كند و بعد چشمك زد . دوباره حس كردم مادر الان برايم سوپ مي ريزد و من سر همان ميز نشسته ام . حسي خوب تمام وجودم را احاطه كرده بود . فهميدم كه : گرما و محبت مادر آنقدر لا يتناهي بوده است كه اگر چه ديگر ، جسمش با ما نيست اما گرمايش هنوز در دل من و همچنين در دل سول باقي مانده است . گرمايي كه هيچ زمان از بين نخواهد رفت .

ديگ سوپ مادر لئو بوسكاليا منبع 
Chiekensoup for the soul


متوقف شو و راهت را عوض کن



دهكده ي روپ شي ، در سي كيلومتري شرق داكا پايتخت بنگلادش قرار دارد .
عبدالمطلب يك كشاورز چهل و شش ساله است كه روي زمين اجاره اي يك زميندار بزرگ كار مي كند .
او كشاورز خوبي است و از زمين كوچكي به مساحت يك دهم هكتار ، نيم تن برنج به عمل مي آورد .  
خانواده ي عبدالمطلب قبلا خيلي فقير بودند . بسياري از ايام هفته از گرسنگي رنج و سوء تغذيه مي بردند .
او مي گويد اين پانصد كيلو گرم برنج را در سال به قيمت سه هزار تاكا ، ‌‹ واحد پول بنگلادش › ، مي فروخت كه به پول ايران ميشود حدود چهل و پنج هزار تومان ! اما چون اجاره ي زمين و هزينه ي كود و سم بالاست ، نهايتا فقط هشت هزار تومان براي عبدالمطلب باقي مي ماند و اين مبلغ نا چيز ، همه دست رنج يك خانواده ي پر جمعيت ، پس از شش ماه كار شاق و پر زحمت است . اكنون مي توانيد به خوبي درك كنيد كه چرا با وجودي كه توليد برنج بنگلادش كفاف سير كردن شكم همه ي مردم آن را مي كند ، باز هم حدود سي ميليون از جمعيت اين كشور در گرسنگي به سر مي برند .  

خيلي از كشاورزان هم رديف عبدالمطلب ، كشاورزي را رها كرده اند و به حاشيه ي پايتخت پناه برده اند و در آنجا به مشاغل دلالي و پست تن داده اند . اما عبدالمطلب و خانواده اش در زمين اجاره اي مانده اند و تصميم گرفته اند تا به شكلي جديد با زندگي بر خورد كنند . 
آنها اين بار به جاي برنج ، سبزيجات و ادويه كاشتند . حتي توانستند تعدادي مرغ و جوجه اردك را هم در گوشه اي از زمين پرورش دهند و از اين راه گوشت و پروتئين خانواده را جبران كنند . شايد برنج بنگلادش ارزان باشد و فقط دلال ها خريدار آن باشند و سود فروش آن بيشتر به جيب دلال ها برود ، اما در مقابل امكان فروش سبزي و ادوي جات به صورت خشك شده و بسته بندي شده در گوشه و كنار پايتخت بنگلادش فراهم است .  

خانواده ي عبد المطلب اين دفعه چند صد برابر قبل ، پول به دست آورده و مي خواهند خودشان اين بار يك زمين كوچك بخرند ! هم اكنون ده ها هزار كشاورز در بنگلادش منتظرند تا كمك هاي جهاني آنها را از مرگ و گرسنگي نجات دهد . اما عبدالمطلب با وجودي كه خانواده اش در فقر و ناداري به سر مي برند ، اما حد اقل سوء تغذيه ندارند و حد اقل مواد غذايي مورد نياز روزانه ي خود را خودشان تامين مي كنند . برگ برنده ي خانواده ي عبدالمطلب فقط عمل كردن به يكي از اصول كليدي موفقيت است.
:
 
اگر ديد ي راهي كه مي روي تو را به جايي نمي رساند ، به جاي دست روي دست گذاشتن و به سر و صورت زدن ، 
متوقف شو و راهت را عوض كن . . .

چارلی چاپلین

دنیا آنقدر وسیع است که جا برای تمام مخلوقات خداوند هسـت
 
بجای اینکه بخواهیم جای کسی را بگیریم تلاش کنیم تا جای واقعی خود را بیابیم

چارلی چاپلین

جام زندگی



بـرای اینکه جام شراب زندگیتان همیشه لبریز ازعشق باقی بماند،
میـبــایست زمانی که حق با شما نیست، خطایتان را بپذیرید
و زمانی که حق با شماست، سکوت اختیار کنید. "

اُدگن نــَش


افسانه زندگی



یک روز رسد غمی به اندازه کوه ،

یک روز رسد نشاط اندازه دشت ،
  
 افسانه زندگی چنین است عزیز

در سایه کوه باید از دشت گذشت . . . 

اشتباه کن




همیشه زیرکترین آدم ها کسانی نیستند که کمترین میزان شکست رو دارن ,
بلکه کسانی هستن که از شکستها بهترین درس رو می گیرن . . .



بزرگترین موهبت این نیست که هیچ زمان شکست نخوری ,

بلکه اینه که بعد از هر شکست بتونی دوباره بلند بشی . . .



اگه اینقدر قوی نیستی که ببازی ؛ مسلما توانایی برنده شدن رو هم نخواهی داشت . . .



اگه نمیتونی اشتباه کنی یعنی هیچ کاری نمیتونی بکنی . . .


.

.

زلال


فرقی نمیکند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران ... زلال که باشی ، آسمان در توست . . .


تو هم می دانی


تو مرا مي فهمي من تو را مي خواهم وهمين ساده ترين قصه ي يك انسان است ...
 
تو مرا مي خواني من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم و تو هم مي داني تا ابد در دل من مي ماني. . .


اجازه هست ....؟



اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟

  رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟
 
اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن؟

 اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن ؟
 
اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم؟

 پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم ؟

اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات؟
 
روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات ؟
....

تقدیم به عشقم



چرچیل


بزرگترين درس زندگي اينست که گاهي احمق‌ها، درست ميگويند.

  (چرچيل)

خارهای گل دار

عد‌ه‌اي دائم غرغر ميکنند که گل سرخ،خار دارد. 
ما بايد شاد باشيم که خارها گل دارند.

  آلفونس کار

Don Herold




دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانيد:



"البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.

اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. 
از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم.
اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم.
از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر.
مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. 
آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز.
اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم.
من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم.
اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. 
از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. 
ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم.
پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: "شادى از خرد عاقل تر است".

اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم.


عاشقانه نگاه کن



به یاد داشته باش

هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظرتوست
اشک های تو را پاک میکند و دست های تو را صمیمانه می فشارد
تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت

و اگر باور داشته باشی میبینی که حتی ستاره ها هم با تو حرف می زنند
باور کن که با او هرگز تنها نیستی

فقط کافی است عاشقانه به آسمان نگاه کنی..

اندازه گیری ارتفاع آسمان خراش




توضیح دهید که چگونه می توان با استفاده از یک فشارسنج ارتفاع یک آسمان خراش را اندازه گرفت ؟

سوال بالایکی از سوالات امتحان فیزیک در دانشگاه کپنهاک بود.

یکی از دانشجویان چنین پاسخ داد : به فشار سنج یک نخ بلند می بندیم و سپس فشار سنج را از بالای آسمان خراش طوری آویزان می کنیم که سرش به زمین برسد . ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافه ی طول فشار سنج خواهد بود.

پاسخ بالا چنان مسخره به نظر می آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولی دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجدید نظر در نمره ی خود کرد . یکی از اساتید دانشگاه به عنوان قاضی تعیین شد و قرار شد که تصمیم نهایی را او بگیرد.

نظر قاضی این بود که پاسخ دانشجو در واقع درست است , ولی نشانگر هیچ گونه دانشی نسبت به اصول علم فیزیک نیست . سپس تصمیم گرفته شد که دانشجو احضار شود و در طی فرصت شش دقیقه ای پاسخی شفاهی ارايه دهد که نشانگر حداقل آشنایی او با علم فیزیک باشد

دانشجو در پنج دقیقه اول ساکت نشسته بود و فکر می کرد . قاضی به او یاد آوری کرد که زمان تعیین شده در حال اتمام است . دانشجو گفت که چندین روش به ذهنش رسیده است ولی نمی تواند تصمیم گیری کند که کدام یک بهترین است.

قاضی به او گفت که عجله کند , و دانشجو پاسخ داد : روش اول اینست که فشار سنج را از بالای آسمان خراش رها کنیم و مدت زمانی که طول می کشد به زمین برسد را اندازه گیری کنیم . ارتفاع ساختمان را می توان با استفاده از این مدت زمان و فرمولی که روی کاغذ نوشته ام محاسبه کرد .

دانشجو بلافاصله اضافه کرد : ولی من این روش را پیشنهاد نمیکنم ,چون ممکن است فشار سنج خراب شود.

روش دیگر این است که اگر خورشید می تابد طول فشار سنج را اندازه بگیریم , سپس طول سایه فشارسنج و طول سایه آسمان خراش را نیز اندازه بگیریم سپس با استفاده از یک نسبت هندسی ساده می توان ارتفاع ساختمان را محاسبه کرد که رابطه این روش را نیز روی کاغذ نوشته ام.

ولی اگر بخواهیم با روش علمی تر ارتفاع ساختمان را اندازه بگیریم , می توانیم یک ریسمان کوتاه را به انتهای فشار سنج ببندیم و آن را مانند آونگ ابتدا در سطح زمین و سپس در پشت بام آسمان خراش به نوسان در آوریم . سپس ارتفاع ساختمان را با استفاده از تفاضل نیروی گرانش دو سطح بدست آوریم . من رابطه های مربوط به این روش را که بسیار طولانی و پیچیده می باشد را روی این کاغد نوشته ام.

آها ! یک روش دیگر که چندان هم بد نیست : اگر آسمان خراش پله ی اضطراری داشته باشد , میتوانیم با استفاده از فشار سنج سطح بیرونی آن را علامت گذاری کرده و بالا برویم و سپس با استفاده از تعداد نشان ها و طول فشار سنج ارتفاع ساختمان را بدست آوریم.

ولی اگر شما خیلی سرسختانه دوست داشته باشید که از خواص وخصوص فشار سنج برای اندازه گیری ارتفاع استفاده کنید, میتوانید فشار هوا را در بالای ساختمان اندازه گیری کنید و سپس فشار هوا را در سطح زمین اندازه گیری کنید و سپس با استفاده از تفاضل فشار های حاصل ارتفاع ساختمان را بدست بیاورید

ولی بدون شک بهترین راه این می باشد که در خانه سرایدار آسمان خراش را بزنیم و به او بگوییم که اگر دوست دارد صاحب این فشار سنج خوشگل شود می تواند ارتفاع آسمان خراش را به ما بگوید تافشار سنج را به او بدهیم .


دانشجویی که داستان او را خواندید , نیلز بور , فیزیکدان دانمارکی بود.




اي تماشايي ترين مخلوق خاكي در زمين، آسماني مي شوم وقتي نگاهت مي كنم




تقدیم به عشقم

Life


Life is like riding a bicycle.
To keep your balance you must keep moving.

Albert Einstein

حرف های ما هنوز ناتمام



حرف هاي ما هنوز نا تمام
تا نگاه مي کني:
وقت رفتن است!
باز هم همان حکايت هميشگي
پيش از آن که با خبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود
... اي
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان
چه قدر زود
دير مي شو د

قیصر امین پور (روحش شاد) 

لحظه های ارزشمند زندگی



ارزشمندترين وقايع زندگي معمولا ديده نميشوند و يا لمس نميگردند، بلكه در دل حس ميشوند.

دوستم ميگفت كه پس از سالها زندگي مشترك، همسرم از من خواست كه با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت كه مرا دوست دارد، ولي مطمئن است كه اين زن هم مرا دوست دارد. و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن ديگري كه همسرم از من ميخواست كه با او بيرون بروم مادرم بود كه 19 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود كه من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد كه مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود كه يك تماس تلفني شبانه و يا يك دعوت غير منتظره را نشانه يك خبر بد ميدانست.به او گفتم: به نظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود كه اگر ما امشب را با هم باشيم. او پس از كمي تامل گفت كه او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از كار وقتي براي بردنش مي رفتم كمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم كه او هم كمي عصبي بود كتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع كرده بود و لباسي را پوشيده بود كه در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين مي شد گفت كه به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند.

ما به رستوراني رفتيم كه هر چند لوكس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود كه گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينكه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاكي از ياد آوري خاطرات گذشته به من نگاه ميكند، به من گفت يادش مي آيد كه وقتي من كوچك بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود كه منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم كه حالا وقتش رسیده كه تو استراحت كني و بگذاري كه من اين لطف را در حق تو بكنم.هنگام صرف شام گپ وگفتي صميمانه داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلكه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم كه سينما را از دست داديم.وقتي او را به خانه رساندم گفت كه باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينكه او مرا دعوت كند و من هم قبول كردم.وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد كه آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه كه ميتوانستم تصور كنم.

چند روز بعد مادر م در اثر يك حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد كه بتوانم كاري كنم.كمي بعد پاكتي حاوي كپي رسيدي از رستوراني كه با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم كه آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت كرده ام يكي براي تو و يكي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد كه آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.

در آن هنگام بود كه دريافتم چقدر اهميت دارد كه به موقع به عزيزانمان بگوئيم كه دوستشان داريم و زماني كه شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.زماني كه شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.