چهارشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۹

آرزوهایی که حرام شدند

فرشته به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کردآرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی 
بعد با هر کدام از این دوازده آرزوسه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا... 
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرز و بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن  و جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند عشق می ورزیدند و محبت می کردند لستر وسط آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ......پیر شد 
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود 
همشان نو بودند و برق میزدند  
بفرمائید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشیدکه در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!
اين پلنگ چه مغرور به نظر مي رسد
چه كلاهي سرش گذاشته!
با آن خالهاي تنش ،
فكر مي كند خيلي قشنگ است،
حتماً از زندگي اش كاملاً راضي است!
بيچاره پلنگ!
نمي داند كه من او را با مدادم روي كاغذ كشيده ام
و هر وقت بخواهم مي توانم او را پاك كنم ...
اما واي ...
قبل از اين كه پاكنم را پيدا كنم،
حس مي كنم حالم دارد به هم مي خورد ...
نكند يك نفر هم دارد مرا پاك مي كند!

عموشلبی

سه‌شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۹

شکسپیر


مراقب باش چيزهایی را که دوست داري بدست آوري . . .

وگر نه سر انجام ناچار خواهي بود . . .

چيزهايی را که بدست آورده اي دوست داشته باشي . . .

شکسپیر

سرگذشت


می گن : ادم یه بار بدنیا می یاد

یه بار عاشق می شه

یه بارهم از دنیا می ره

ولی اینو هم بدون که


وقتی که عاشق بشی روزی هزار بار میمیری و زنده می شی


اجازه هست...


اجازه هســت خيال كنم تاآخرش مال منـی . . .

خيال كنم دل مـنو با رفـتـنـت نمـي شكنـی . . .

اجازه هسـت خيال كنم بازم مياي می بينمت . . .
 
بااون چشماي مهربون دوباره چشمك ميزنـی . . .



تقدیم به عشقم

یه خانواده خوشبخت


عشق


عشق با هم بودن زیر باران نیست ...

عشق آن است که يکي چتر شود و ديگري هرگز نفهمد که چرا خيس نشد . . .

 

رویا



می دونی چرا وقتی ميخوای بری تو رويا ها چشمهات رو می بندی وقــتی می خوای گريه کـنی چشــمهات رو می بندی

وقتي می خوای کسی رو ببوســی چشمهات رو می بندی


چون


قشنگ ترين چيزهای اين دنيا دیدنی نيست . . 


از شکست نترس


وقتي بترسيم كه چيزي را از دست بدهيم، اشيايي كه ما مالك آن‌ها هستيم، مالك ما مي‌شوند!
 
دكتر راشل نائومي ريمن



هر اتفاق بدي كه در خانواده ما مي‌افتاد، پدرم سرش را تكان مي‌داد و مي‌گفت «اين هم از بخت خانواده ما.» و اين عبارت را در كمال راحتي و عادلانه براي هر موردي به كار مي‌برد و فرقي برايش نمي‌كرد كه اين اتفاق بد، به سادگي از دست دادن جاي پارك اتومبيل باشد و يا مورد مهمي نظير ورشكستگي و يا بيماري مزمن تنها دخترش . 
بخت خانواده ما بي‌ترديد بخت خوبي نبود. پدرم كه عقيده محكمي به مجبور بودن انسان در اين جهان داشت، زندگي را ناشي از تصادفات روزگار و در معرض خطر مي‌دانست و خود را دستخوش حوادث مي‌ديد. 
بخت خانواده ريمن غالباً در خواب بود. طي سال‌هاي بسيار، عقيده بر اين بود كه ما مردمان بدبختي هستي.
 
در سال 1971 پدرم جايزه بخت آزمايي ايالت نيويورك را برد. مبلغ جايزه، رقم سرسام آوري نبود، ولي بيش از آن بود كه پدرم در عمر خود چنين مبلغي را يك جا ديده باشد. از نظر او، پول بادآورده‌‌اي بود. از نظر من هم بخت خوبي بود، نه به لحاظ پول، بلكه به خاطر آن چه كه بعد از آن اتفاق افتاد.
هنگام برنده شدن، پدرم در بيمارستان بستري بود و پس از جراحي غده‌‌اي كه معلوم شد خوش خيم بوده است، دوران نقاهت را مي‌‌گذراند. او بليت را به سينه‌اش چسبانده بود و مي‌گفت به هيچ يك از افراد خانواده‌، دوستان و حتي مادرم اعتماد ندارد تا آن را برايش نقد كند. باور كرده بود كه ممكن است ديگران بليت را براي خودشان بردارند، و يا بگذارند كسي آن را بدزدد، و يا هنگام نقد كردن، كاركنان اداره بخت آزمايي سرشان را كلاه بگذارند و بليت را ثبت نكنند. مدت‌ها بليت را نگه داشت. هنگامي كه آخرين مهلت ارائه بليت نزديك شد، من و مادرم را قسم داد كه اين راز را فاش نكنيم، چون اگر ديگران بفهمند كه پول بادآورده‌‌اي به دستمان رسيده است، به فكر سوء استفاده خواهند افتاد. سرانجام خودش بليت را برد و نقد كرد، ولي هرگز آن را خرج نكرد، چون مي‌ترسيد ديگران بفهمند كه او پول دارد.
كم كم نگراني خاصي بر زندگي ما سايه انداخت. پس از آن ثروت بادآورده‌‌اي نصيب من شد كه جنبه معنوي داشت.  
من ديدم كه بخت بد خانواده ما ساخته و پرداخته خود ماست. براي اين كه پدرم در اين جهان خوشبخت شود، هيچ راهي وجود نداشت. او حتي مي‌توانست بردن پنجاه هزار دلار جايزه را به يك بدبختي، موجبي براي اندوه و غصه، نگراني و فشار عصبي تبديل كند. پيش از آن واقعه، من باور كرده بودم كه ما واقعاً بدبخت هستيم، بعد از آن گويي پرده تاريكي كه بر زندگي ما افتاده بود، برداشته شد. بعد از واقعه بليت بخت‌آزمايي، گويي به ثروت بادآورده‌اي دست يافتيم.
 
اما از زندگي پدرم ثروت‌هاي بادآورده‌ي ديگري هم نصيب من شد و آن درس‌هايي بود درباره از دست دادن و به دست آوردن. 
در حقيقت، هيچ انسان زنده‌‌اي وجود ندارد كه چيزي را از دست نداده باشد. در واقع، از لحظه تولد، فقدان چيزها را ياد مي‌گيريم. غالباً طرز تلقي خانواده را از موضوع فقدان، مي‌پذيريم، همچنان كه من پذيرفتم. 
اين درس‌هايي كه درباره فقدان و معني آن ياد مي‌گيريم، جزو مهم‌ترين درس‌هاي زندگي ما هستند. اين حكمت‌ها را كسي با كسي در ميان نمي‌گذارد، زيرا وقتي چيزي را از دست مي‌دهيم، غالباً احساس شرمندگي مي‌كنيم.
پدرم در خانواده‌‌اي مهاجر به دنيا آمده بود و از خردسالي كار كرده بود. در بيشتر ايام عمر خود، داراي دو شغل بود.  
شب‌ها، غالباً در حالي كه پاهايش را در لگن آب گرم گذاشته بود، خوابش مي‌برد، و خسته‌تر از آن بود كه چيزي بگويد. 
غالباً در استخدام ديگران بود و طبق ميل ديگران و در جهت هدف‌هاي ديگران كار مي‌كرد. 
يكي از اولين چيزهايي كه يادم است پدرم به من گفت اين بود كه چه قدر مهم است انسان آقاي خودش باشد و اختيار زندگي خودش را داشته باشد.
من در طبقه ششم آپارتماني واقع در منهاتان بزرگ شدم. در تمام دوران كودكي، يك بازي بود كه به كمك پدرم انجام مي‌دادم. 
او درباره خانه‌اش صحبت مي‌كرد. خانه‌‌اي كه بنا بود زماني مالك آن شود. در آشپزخانه آن يك ماشين ظرف‌شويي بود. يك باغچه هم داشت. بحث ما بر سر اين بود كه آيا اتاق نشيمن به رنگ سبز روشن باشد يا به رنگ كرم. من طرفدار رنگ كرم بودم و او فكر مي‌كرد كه اين رنگ، خيلي سطح بالاست.
وقتي سرانجام پدر و مادرم جاي كوچكي را در لانگ آيلند خريدند و پدرم بازنشسته شد من بيست سال داشتم. تا مدتي به نظر مي‌آمد كه روياي او به حقيقت پيوسته است. يك روز شنبه، چند ماه پس از آن كه صاحب خانه شده بودند، دم منزلشان توقف كردم و ديدم كه پدرم توي صندلي از فرط خستگي خوابش برده است. منظره‌‌اي كه از زمان كودكي با آن آشنايي داشتم، ولي فكر مي‌كردم كه ديگر وضعشان خوب شده است. مادرم گفت كه پدرم به تازگي كار كوچكي پيدا كرده است و شايد بتوانند دستي به سر و روي خانه بكشند. هر چيزي استهلاك دارد.
بار بعدي كه به ديدارشان رفتم، باز هم توي صندلي خوابيده بود. پرسيدم «از وضعتان راضي هستيد؟» مادرم گفت «خوب، پدرت مي‌ترسد كسي وارد منزل شود و هر چه را كه در اين مدت به زحمت فراهم كرده‌ايم، ببرد. او هنوز ناچار است كار كند تا شايد بتوانيم خانه را به دستگاه دزدگير مجهز كنيم.» دلم فرو ريخت. پرسيدم كه چه قدر خرجش مي‌شود. از جواب طفره رفت و گفت طولي نمي‌كشد كه آن را نصب خواهند كرد. چند ماه بعد كه به ديدارشان رفتم، پدرم را خسته و كسل ديدم. 
پرسيدم كه چه موقع براي استفاده از تعطيلات
به سفر مي‌روند. مادرم گفت «امسال كه نمي‌شود. نمي‌توانيم خانه را خالي بگذاريم.» پيشنهاد كردم كسي را براي مراقبت از خانه بياورند. پدرم با ترس گفت «نه، نه، مي‌داني كه مردم چه جوري هستند. حتي دوستان با دلسوزي از اموال آدم نگهداري نمي‌‌كنند.» و بعد از آن ديگر به مسافرت نرفتند.
سرانجام، طوري شد كه پدر و مادرم به ندرت با هم بيرون مي‌رفتند، حتي براي رفتن به سينما. هميشه احتمال آتش سوزي يا فاجعه مبهم و نامعلوم ديگري وجود داشت. و پدرم تا زنده بود، مشاغل عجيب و غريبي را به عهده گرفت. عاقبت خانه چنان بر سرنوشت آنان حاكم شد كه هيچ يك از كارفرمايان سابقش چنان نبودند.


وقتي بترسيم كه چيزي را از دست بدهيم، اشيايي كه ما مالك آن‌ها هستيم، مالك ما مي‌شوند!


تو


همیشه حجم غم های مرا تنها تو می فهمی

غم امروز و فردای مرا تنها تو می فهمی

من آن دریای خاموشم ، تلاطم های قلبم کو

بیا موجم ، که غوغای مرا تنها تو می فهمی