دوشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۹

حضور


حضور هيچ کس در زندگي ما اتفاقي نيست
خداوند در هر حضوري رازي نهان کرده براي کمال ما .
خوش آن روزي که در يابيم راز اين حضور را
. . .

دوشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۹


خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...

به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند


مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟

پاره آجر


روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری را به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد.
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند .
پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت : اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدار ش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم " برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم " ه
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت ... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد . . .

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنیم که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه ماپاره آجر به طرفمان پرتاب کنند.
 
خدادر روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند.

اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم ، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.



این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه !

قورباغه ها


Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who arranged a running competition .
روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچيک تصميم گرفتند که با هم مسابقه ي دو بدند .

The goal was to reach the top of a very high tower .
هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود .
 
A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants . ...
جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند...

The race began ....
و مسابقه شروع شد ....
 
Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower .
راستش, کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچيکي بتوانند به نوک برج برسند .

You heard statements such as :
شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد:

"Oh, WAY too difficult!!"
اوه,عجب کار مشکلي

"They will NEVER make it to the top."
اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند.

" Not a chance that they will succeed. The tower is too high!"
هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست.برج خيلي بلنده

The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه هاي کوچيک يکي يکي شروع به افتادن کردند...

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر مي رفتند...
 
The crowd continued to yell, "It is too difficult!!! No one will make it!"
جمعيت هنوز ادامه مي داد,"خيلي مشکله!!!هيچ کس موفق نمي شه!"
 
More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف ...

But ONE continued higher and higher and higher....
ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....

This one wouldn't give up!
اين يکي نمي خواست منصرف بشه!

At the end everyone else had given up climbing the tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top !
بالاخره بقيه ازادامه ي بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد !

THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to know how this one frog managed to do it?
بقيه ي قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کا ر رو انجام داده؟

A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal ?
اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا کرده؟

It turned out....
و مشخص شد که
 
That the winner was DEAF!!!!
برنده ي مسابقه کر بوده !!!

The wisdom of this story is: Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ... because they take your most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in your heart! Always think of the power words have. Because everything you hear and read will affect your actions!
نتيجه ي اخلا قي اين داستان اينه که :هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس کننده ي ديگران گوش نديد... چون اونا زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند-- چيز هايي که از ته دلتون آرزوشون رو داريد !هيشه به قدرت کلمات فکر کنيد .چون هر چيزي که مي خونيد يا مي شنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره
 
Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشيد هر وقت کسي خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهيد رسيد !
 
Always think:
و هيشه باور داشته باشيد :

God and I can do this!
من همراه خداي خودم همه کار مي تونم بکنم
 

دعا


قشنگي زندگي به اينه که وقتي خودت خبر نداري يکي داره برات دعا می کنه ! ! !  



The Blue Dot....


این عکسی است که فضاپیمای و ویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان می دهد.

کارل ساگان فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. 
در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

 دوباره به این نقطه نگاه کنید.           
                  همین جاست. خانه اینجاست.           
                                          ما اینجاییم.

تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬
تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند.
 
برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. 
 
هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند٬
تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و و یران کنندگان تمدن،
تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬
مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابر ستاره ها»،
تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند.
 
در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است.
 
زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است.
به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید.
این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند.
به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬
چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند.
 
تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬
توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به و اسطه این عکس به چالش کشیده می شود.

سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست.
در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمیشود.
 
زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد.
هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند.
خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم.

گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد.
شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد.
برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬
و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم....

....