یکشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۹

شقایق، چرا سرخ است ..!

شقایق گفت:با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی
نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت
تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده
تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته
به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود
اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش
آندم شفا یابد
.
.
چنانچه با خودش می گفت
بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را
به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده
که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید
شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد
پس از چندی هوا چون کوره آتش
زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد
که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛
خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را
چنان می رفت و من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،
نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد
دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد
کمی اندیشه کرد- آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت
زهم بشکافت اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟
به جای آب،
خونش را به من می داد
و بر لب های او فریاد
بمان ای گل که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
.
.
.
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

چهارشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۹

پایان دنیا


جایی که برای کرم ابریشم پایان دنیاست پروانه ای متولد می شود

برای پروانه شدن راه زیادی لازم است. باید قبل از آن به قدر کافی شجاع شد
باید فهمید که پرواز آن قدر ها هم که فکر می کنیم ، ساده نیست.
باید دانست که اگر ترس در دل راه یابد ، سقوط حتمی ست.
برای پروانه شدن ، گذشتن از تنگنای پیله های در هم تنیده شده زندگی لازم است.
گاه چنان این پیله ها در هم گره خورده اند که خستگی در تک تک سلول های بدن خانه می کند و
این خیال به وجود می آید که رهایی غیر ممکن است
ولی تنها کسانی می توانند پروانه شوند که بیش از همه امید داشته باشند
  والبته صبر...
پروانه به ناچار باید پرواز کند و شرط اول پرواز ، گشودن بال هاست.
بال های ضعیف و رنجور ، پروانه را از پرواز باز می دارد.
  شرط دیگر نترسیدن از ارتفاع است.

پروانه بودن ، قلب پروانه ای می طلبد. و احساس پروانه ای، برای یافتن گل ها
برای درک زندگی و این که در نگاه کسانی که معنی پرواز را نمیفهمند هر چه بیشتر اوج بگیری ، کوچکتر می شوی......

به تو سوگند.... به خود آی


نه مرادم نه مریدم
 نه پیامم نه کلامم
 نه سلامم نه علیکم
 نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
 نه چنینم که تو خوانی
 و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
 نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
 نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
 نه گرفتار و اسیرم
 نه حقیرم
 نه فرستادۀ پیرم
 نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
 این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...
حقیقت نه به رنگ است و نه بو
نه به های است و نه هو
نه به این است و نه او
نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
 تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
 آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
 خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
همه جا تو، نه یک جای
نه یک پای
همه ای
با همه ای
همهمه ای
تو سکوتی
 تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
 به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی
به خود آی
تا در خانه متروکه هر کس ننشینی
و بجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی...
و گل وصل بچینی ...


فریدون حلمی

دوشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۹